![]() |
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
قرآن کلام محمد
"محمد كتابى بود كه خدا نوشت و محمد كتاب وجود خود را كه مىخواند قرآن مىشد. و قرآن كلام خدا بود. محمد را خدا تأليف كرد و قرآن را محمد. و قرآن كتاب خدا بود. همچنان كه زنبور را خدا آفريد و عسل را زنبور. و عسل فرآورده وحى بود".
دکتر عبدالکریم سروش
توصیه ام به کسانی که مقاله زیر را می خوانند این است که فقط تعصب را کنار گذاشته و مطالعه کنند ، و به نظرم مطاله کنید !
ایشان در تحقیق خود بر خلاف باورهای مسلمانان و آنچه در متن صریح قرآن وجود دارد بیان کرده اند که قرآن مستقیما کلام الله یا (موجود یا یک انرژی و یا یک قدرت متافیزیک که در ورای هر قدرت دیگری ست ) نیست بلکه تصورات و باورهای محمد در آن پروسه زمانیست که صلاح دیده آنگونه بیان شود می باشد.
البته من در سطحی نسیتم که بخواهم در این زمینه نظر دهم اما اشخاص مطرح و صاحب نام که نمی توانم بگویم همگی هم اصلح هستند همچون آیت ا... مکارم شیرازی ( خیلی متعصبانه و کورکورانه)، آیت ا... صانعی ( خیلی بی فکر و از مواضع سیاسی )، ایت ا... سیستانی و آیت ا... سبحانی و جناب آقای آیت ا... منتظری ( که به نظر من محقق ترین و اصلح ترین شخص عصر حال در مسائل دینی هستند و مودب ترین ) با جناب آقای دکتر سروش به بحث وارد شدند...
چیزی که مشخص است جایگاه دکتر سروش است و ایشان خود را یک مسلمان تمام عیار میدانند ، و در دفاع از اسلام حتی جواب هایی به کسانی که خواستند اسلام را زیر سوال ببرند ( همچون پاپ ) داده اند.
به هر صورت اگر تعصب را کنار بگذاریم مقاله ایشان بسیار هم عقلانی و صحیح هست ، هر چند که اشخاص فوق الذکر هیچ کدام این گفتار را تمکین نکرده اند و صریح رد کردند اما خب از علمای شریعت چیزی جز این هم انتظار نمی رود،تنها کسی که در برابر این گفته زیاد موضع نگرفت آقای صانعی بودند و آقای منتظری هم خیلی زیبا و شیوا با آقای دکتر وارد بحث شدند اما هیچ کدام تحقیق را صد در صد قبول نکردند.
بگذریم ، چون این مقاله به نظرم برای آگاه ساختن دوستان از دین و آشنا شدن با نظر آگاهان دین در عصر امروز جالب آمد آن را در اختیار شما هم میگذارم.
کل مقاله ایشان در ذیل نوشته بنده موجود است ، و تمام جواب ها و مکاتبات این اشخاص در سایت شخصی جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش وجود دارد.
امید آنکه با آگاهی خدا را بشناسیم ، با آگاهی نشست و برخواست کنیم ، با آگاهی عبادت کنیم و با آگاهی نفس بکشیم ، و با آگاهی بمیریم که اگر روزی از خاک برخواستیم بدانیم که چه و چه و .... چه باید کنیم .
_-_-_-_-__-_-_-_-_-_-_-_-___-_-_-_-___-_-_-_-___-_-_-_
قرآن کلام محمد
محمد آفرینندهی قرآن است. این چیزی است که اصلاحگر مشهور ایرانی عبدالکریم سروش در کتاباش «بسط تجربهی نبوی» که قرار است ترجمهاش سال آینده منتشر شود، میگوید. سروش با این دیدگاه از بسیاری از اصلاحگران تندروی مسلمان پیشتر میرود. سروش در مصاحبهاش با زمزم، چکیدهای از این آراء را بیان کرده است.
عبدالکریم سروش رهبر جریان روشنفکری اصلاحطلب ایران به شمار میآید. او در ابتدا از حامیان آیتالله خمینی بود و در اوایل شکلگیری جمهوری اسلامی چند منصب رسمی داشت؛ از جمله مشاور آیتالله خمینی در اصلاحات فرهنگی و آموزشی به شمار میآمد. اما وقتی روشن شد که این پیشوای معنوی، حاکمی مستبد است، سروش با سرخوردگی از این مناصب کناره گرفت.
از اوایل دههی ۹۰یلادی، او از جمله روشنفکران «جمهوریخواه» بوده است که بحث دربارهی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند؛ اما به تدریج از کل نظریهی یک حکومت اسلامی فاصله گرفتند.
مدعای اصلی سروش ساده است: تمام معرفتهای بشری و استنباطهای انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا. او با این نظر حکومت دینی ایران را تضعیف میکند؛ چون اگر تمام فهمهای بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمیتواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ حتی روحانیون ایرانی.
سروش در «بسط تجربهی نبوی» روشن میسازد که نظرش دربارهی خطاپذیر بودن معرفت دینی تا حدی دربارهی قرآن نیز صادق است. سروش در کنار اندیشمندان دیگری چون نصر حامد ابوزید و محمد ارکون، در شمار گروهی اندک از اصلاحگران رادیکالی است که مدافع رهیافتی تاریخی به قرآن هستند.
اما او در کتاباش از بسیاری از همکاران رادیکالاش فراتر رفته است. او مدعی است که قرآن نه تنها محصول شرایط تاریخی خاصی است که در بستر آن شکل گرفته است، بلکه برآمده از ذهن حضرت محمّد و تمام محدودیتهای بشری او نیز هست. سروش میگوید این سخن، سخنی بدیع و تازه نیست؛ چون بسیاری از اندیشمندان سدههای میانه هم قبلاً به آن اشاره کردهاند.
---------------------------------------------------------------------
چگونه میتوان چیزی همچون «وحی» را در جهان مدرن و راززدایی شدهی امروز، بامعنا دید؟
وحی «الهام» است. این همان تجربهای است که شاعران و عارفان دارند؛ هر چند پیامبر این را در سطح بالاتری تجربه میکنند. در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعارهی شعر میفهمیم. چنانکه یکی از فیلسوفان مسلمان گفته است: وحی بالاترین درجهی شعر است.
شعر ابزاری معرفتی است که کارکردی متفاوت با علم و فلسفه دارد. شاعر احساس میکند که منبعی خارجی به او الهام میکند؛ و چیزی دریافت کرده است. و شاعری، درست مانند وحی، یک استعداد و قریحه است: شاعر میتواند افقهای تازهای را به روی مردم بگشاید؛ شاعر میتواند جهان را از منظری دیگر به آنها بنمایاند.
به نظر شما، قرآن را باید محصول زمان خودش دید. آیا این سخن متضمن این نیز هست که شخص پیامبر نقشی فعال و حتی تعیینکننده در تولید این متن داشته است؟
بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل میکرد. اما، به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است.
استعارهی شعر به توضیح این نکته کمک میکند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس میکند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده. بحث دربارهی اینکه آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً اینجا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست.
این الهام از «نَفس» پیامبر میآید و «نفس» هر فردی الهی است. اما پیامبر با سایر اشخاص فرق دارد؛ از آن رو که او از الهی بودن این نفس آگاه شده است. او این وضع بالقوه را به فعلیت رسانده است. «نفس» او با خدا یکی شده است. سخن مرا اینجا به اشتباه نفهمید: این اتحاد معنوی با خدا به معنای خدا شدن پیامبر نیست. این اتحادی است که محدود به قد و قامت خود پیامبر است. این اتحاد به اندازهی بشریت است؛ نه به اندازهی خدا.
جلال الدین مولوی، شاعر عارف، این تناقضنما را با ابیاتی به این مضمون بیان کرده است که: «اتحاد پیامبر با خدا، همچون ریختن بحر در کوزه است.»
اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفرینندهی وحی است. آنچه او از خدا دریافت میکند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمیتوان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آنها و حتی ورای کلمات است. این وحی بیصورت است و وظیفهی شخص پیامبر این است که به این مضمون بیصورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود میداند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل میکند.
شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا میکند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکیاش و حتی احوالات روحیاش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس میکنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام اینها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشتهاند. این، آن جبنهی کاملاً بشری وحی است.
پس قرآن جنبهای انسانی و بشری دارد. این یعنی قرآن خطاپذیر است؟
از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر میکنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آنها میپذیرند که وحی میتواند در مسایلی که به این جهان و جامعهی انسانی مربوط میشوند، اشتباه کند. آنچه قرآن دربارهی وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی میگوید، لزوماً نمیتواند درست باشد. این مفسران اغلب استدلال میکنند که این نوع خطاها در قرآن خدشهای به نبوت پیامبر وارد نمیکند؛ چون پیامبر به سطح دانش مردم زمان خویش «فرود آمده است» و «به زبان زمان خویش» با آنها سخن گفته است.
من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمیکنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آنچه میگفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمیکنم دانش او از دانش مردم همعصرش دربارهی زمین، کیهان و ژنتیک انسانها بیشتر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشهای هم به نبوت او وارد نمیکند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.
شما به فیلسوفان و عارفان سدههای میانه همچون مولوی اشاره میکنید. دیدگاههای شما دربارهی قرآن تا چه اندازه ریشه در سنت اسلامی دارد؟
بسیاری از دیدگاههای من ریشه در اندیشهی سدههای میانی اسلام دارد. این سخن را که نبوت مقولهای است بسیار عام و نزد اصناف مختلف آدمیان یافت میشود، هم در اسلام شیعی و هم نزد عارفان وجود دارد. متکلم بزرگ شیعی، شیخ مفید، امامان شیعه را پیامبر نمیداند؛ اما تمام ویژگیهایی را که پیامبران دارا هستند، به آنها نسبت میدهد. همچنین عارفان نیز عمدتاً متعقدند که تجربهی آنها از جنس تجربههای پیامبران است. و باور به این نیز که قرآن یک محصول بشری و بالقوه خطاپذیر است، در عقاید معتزله دال بر مخلوق بودن قرآن به طور تلویحی آمده است.
اندیشمندان سدههای میانه غالباً این نظرها را به شیوهای روشن و مدون بیان نمیکردند و ترجیح میدادند آنها را در خلال سخنانی پراکنده یا در لفافه بیان کنند. آنها نمیخواستند برای مردمی که توانایی هضم این اندیشهها را نداشتند، ایجاد تشویش و سردرگمی کنند. به عنوان مثال، مولوی جایی میگوید که قرآن، آیینههای ذهن پیامبر است. آنچه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.
پسر مولوی حتی از این هم فراتر میرود. او در یکی از کتابهایش میگوید که چند همسری به این دلیل در قرآن مجاز دانسته شده است که پیامبران زنان را دوست میداشت. و به این دلیل بود که به پیروانش اجازهی اختیار کردن چهار زن را داده بود!
آیا سنت شیعی به شما اجازه میدهد که اندیشههایتان را دربارهی بشری بودن قرآن مدون کرده و توسعه دهید؟
مشهور است که در اسلام سنی، مکتب عقلگرای اعتزالی در برابر اشعریان و عقیدهی آنها دال بر جاودانی بودن و غیرمخلوق بودن قرآن شکست سختی خورد. اما در اسلام شیعی، معتزلیان به نحوی ادامهی حیات دادند و زمینی حاصلخیز را برای رشد یک سنتی فلسفی غنی فراهم کردند. اعتقاد معتزلیان دال بر مخلوق بودن قرآن در میان متکلمان شیعی، تقریباً اعتقادی است بلامنازع.
امروز میبینید که اصلاحگران سنی به موضع شیعیان نزدیکتر میشوند و اعتقاد مخلوق بودن قرآن را میپذیرند. اما روحانیون ایران در استفاده از منابع فلسفی سنت شیعی برای گشودن افقهایی تازه به روی فهم دینی ما مردد هستند. آنها قدرتشان را بر پایهی فهمی محافظهکارانه از دین مستحکم کردهاند و هراس دارند که مبادا با گشودن باب بحث دربارهی مسایلی از قبیل ماهیت نبوت، همه چیزشان از دست برود.
پیامدهای دیدگاههای شما برای مسلمانان معاصر و نحوهی استفادهی آنها از قرآن به منزلهی یک راهنمای اخلاقی چیست؟
تلقی بشری از قرآن تفاوت نهادن میان جنبههای ذاتی و عرضی قرآن را میسر میکند. بعضی از جنبههای دین به طور تاریخی و فرهنگی شکل گرفتهاند و امروز دیگر موضوعیت ندارند. همین امر، به عنوان مثال، دربارهی مجازاتهای بدنی که در قرآن مقرر شدهاند، صادق است. اگر پیامبر در یک محیط فرهنگی دیگر زندگی میکرد، این مجازاتها احتمالاً بخشی از پیام او نمیبودند.
وظیفهی مسلمانان امروز این است که پیام گوهری قرآن را به گذشت زمان ترجمه کنند. این کار درست مانند ترجمهی یک ضربالمثل از یک زبان به زبان دیگری است. ضربالمثل را تحتاللفظی ترجمه نمیکنید. ضربالمثل دیگری پیدا میکنید که همان روح و معنا را داشته باشد، همان مضمون را داشته باشد، ولی شاید همان الفاظ را نداشته باشد.
در عربی میگویند که فلانی خرما به بصره برده است. اگر قرار باشد این را به انگلیسی ترجمه کنید، میگویید فلانی زغالسنگ به نیوکاسل برده است. درک تاریخی و بشری از قرآن به ما اجازهی این کار را میدهد. اگر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصهای لاینحل میشوید.
دلم برای آفتابت تنگ است
دلم برای بچه های داغ که تن سوخته را به آب جوی می زنند تنگ است
دلم برای خاک که باد به چشمم می برد تنگ است
دلم برای صدای باد و شاخه های باغ تنگ است
دلم برای رنگ رنگی آسمان غروب تنگ است
دلم برای قهر آفتاب و ابر تنگ است
این روزها به جنس هیچ چیز در بازار نمی شود اعتماد کرد!
قاصد آمد گفتمش آن ماه سیمین ور چه گفت ؟
گفت با هجرم بسازید ...
گفتمش دیگر چه گفت ؟
گفت پا از حد خویش مگذارید برون...
گفتمش جمع است از پا خاطرم از سر چه گفت؟
گفت سر را باید اندر خاک ره کمتر شمرد ...
گفتمش کمتر شمردم زین تن لاغر چه گفت؟
گفت جسم لاغرت را از ازل خواهیم سوخت ...
گفتمش من سوختم در باب خاکستر چه گفت ؟
گفت خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد...
گفتمش بر باد رفتم از صف محشر چه گفت ؟
گفت در محشر به یک دم زنده ات خواهیم کرد...
گفتمش من زنده گردیدم ز خیر و شر چه گفت ؟
گفت خیر و شر نباشد عاشقان را در حساب...
گفتمش این است احسان از لب کوثر چه گفت؟
گفت در لب کوثر با ما نشینند عاقبت...
گفتمش چون است این خوش تر چه گفت ؟
گفت دیگر نگذرد از خاطرم یادی عزیز...
گفتمش دیگر بگو گفتا مگو دیگر چه گفت !
اهل دنیا با تن مردم عمارت ساختن
هر بنایی را که کردند با خیانت ساختن
خانه دل را مکن ویرانه با نیش بلم
چونکه در آن خانه محراب عبادت ساختن
گر خیال کعبه داری نان بی نوبت مخور
چونکه آن گنجیست با خشت عدالت ساختن
یا تجارت یا زراعت یا قناعت پیشه کن
ای خوشا آنان که با گنج قناعت ساختن
ساقیا ارزان مده گنج قناعت را ز کف
چونکه از این گنج بنیان سخاوت ساختن
زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه
ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من ، من که تر هستم به تو چه
گفتمش تصویر کن تصویری از روی حسین گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش کین می کشی تصویر مردان خدا تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم راه عشق و عاشقی، مستی و نجوا را کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر گوی کاران عشق را تصویر کن در بیابان بلا تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت و مظلومی و مهنت بکش فکر کرد و چهار قبر خاکی از طاها کشید
گفتمش سختی درد و آها گشته حاصلم گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق عکس مردی را کشید و به چه او زیبا کشید
گفتمش تصویر کن تصویری از روی حسین گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
یا حضرت عالی قلندر
یا خون خدا
الله هو الله هو ، علی شیر خدا مولا هو
مظهر ذات خدا حق هو ، آینه صدق و صفا حق هو
در هر رو در هر سو مولا هو مولا هو
چون مرغ سحر حق حق هو
مولا هو مولا هو
در وصف علی پیغمبر ، فرموده سخن در خیبر
بالای ید اسدالله ، دستی نبود جز الله
قدح از دست من افتاد و نشکست ...
نگهدارنده اش نیکو نگه داشت ،
و گر نه صد قدح نفتاده بشکسد.
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چند ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
ارثیه ای واقعا وحشتناک برای دوستانم به جا گذاشته ام ...
از حرفهای من چیزی نخواهند فهمید
همین خوب است
که کسی نمی تواند
کیش و آیین خاصی از من بسازد .
نه ، این نا ممکن است ...
پیوندها